|
" سکوت کوچه " در چشمانم تنهایی ام را پنهان می کنم در دلم دلتنگی ام را در سکوتم حرف های نگفته ام را در لبخندم غصه هایم را! و حال که این زمان است طپش های قلبم حتی نای رقابت با ثانیه ها را ندارد می روم ... می روم و زیر لب بر سکوت کوچه ناسزا می گویم............ خدا را می خوانم خدایا... سرای محبت کجاست...؟ ولی باز جز سکوت کوچه جوابی نمی شنوم............ پشت اون درخت تنومند کوچه ساعت ها انتظارکشیدم اما تو نیومدی! کاش مثل دفعات قبل می اومدی و منو نمی دیدی نه اینکه اصلا نیومدی.... و من با اون همه انتظار دلتنگ تر از همیشه برگشتم... کاش می دیدمت ... کاش باهات حرف می زدم ... کاش...... کجایی؟ یعنی باید باور کنم فراموشم کردی؟ اما چطوری؟؟؟ دلم گرفته ...... و باز هم انتظار........... + نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 توسط معصومه |
"... آشناترین غریبه " وقتی روز پرغوغا به پایان می رسد و شب خاموش دامن شهر را به زیر سایه ی نیمه روشن خود می گیرد. وقتی که همه سر بر بالین آرامش می نهند و در خواب گران می روند تازه دوران اضطراب و رنج جانکاه من آغاز می شود. در دلم نیش افعی غم را جانگدازتر از همیشه احساس می کنم. در سر تب آلوده ام رویاهای آشفته را یکایک در کنارهم می بینم ناله سر می دهم و اشک تلخ از دیده فرو می ریزم. افسوس که هیچ چیز نمی تواند گذشته را محو کند. افسوس... امشب که دوباره تو نیستی من با یادت غرق در دلتنگی در کنج تاریک اتاقم نشسته ام . امشب دلتنگی بیشترازهرزمانی میهمان دلم شده و بی تابانه در آرزوی دیدارت لحظه ها را نظاره می کنم. کاش دستان گرمت آرامش را به من هدیه می داد و آغوش پر مهرت بهانه های دلم را محو و چشمان جستجوگرم در نگاه دریایی ات تمام زندگی را می دید... در این زمان از شب که درد تنهایی را هیچ درمانی نیست و غم دوری از تو وجودم را تسخیر کرده من می نویسم و با تو حرف می زنم تا بلکه مرحمی باشد بر این دوری. دلم را به دست تو سپردم تا به بازی سرنوشت نبازم دل بی ارزشم را به تو سپردم تا با داشتن مهر بهترینی چون تو گوهری شود با ارزش که هر جا که باشی باشد. هر لحظه هر جا تو را در بندبند وجودم حس می کنم لحظه ای بی یاد تو بودن نیست هر چه هست عشق است و بی قراری و انتظار انتظاری سخت برای باتو بودن برای با توماندن... ... اما شب را دوست دارم چون دیگررهگذری از کوچه پس کوچه های شهرم نمی گذرد تا سرگردانی مرا ببیند. شب را دوست دارم چون دیگرهیچ عابری از دوراشکهای یخ زده ام را گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بیند. شب را دوست دارم چرا که اولین بارتو را در شب دیدم. ولی از شب می ترسم چون تو را در شب از دست دادم. دوباره شب ... دوباره تنهایی ... دوباره سکوت ... دوباره من و یک دنیا دلتنگی برای تو و انتظاری سخت ... ... ... ... + نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط معصومه |
" بودن " ... بودن هایی که همه روزی نابود شدند بوسه هایی که همه پوسیدند روزهایی که همه چون شبهای تار سیاه بودند و اشکهایی که بر گونه هایم همیشه سرسره بازی کرده اند. همیشه همیشه همیشه بهانه ای است برای انتظار سرد روز پژمردن اقاقی های باغچه ی دور انتظار مرگباری که می داند روزی وداع تو در فصل بهار آرزوهایت کلبه ی خاطره های زمستانی من خواهد شد. کاش ندیدنت هیچ گاه بهانه ی نبودنت نباشد وبودنت آغازی بر دفتر نبودنم.... آه... ندیدنت! نبودنت! نبودنم! این همه قافیه های تکراری بودن ها و نبودن ها بدجوری آزارم می دهند. اما چاره ای نیست. نمی خواهم هیچ روزی رویای همیشه بودنت قافیه ای برای دل شکستگی هایت باشد. پس خدایا ... تابوت غریبگیهایم را تا به ابد بر دوش خواهم داشت. اما عزیزم را به تو می سپارم که یگانه میعاد اعتماد سرنوشتی... + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 توسط معصومه |
" فقط لبخند تو... " نمی دانم چه روزی آمدم ولی می دانم چه روزی رفتم آخر یک روز پر هراس آمدنم را کسی فرمان نداده بود تقدیر یک سفر بود تا مهربانی یک غرور تا همزبانی اما رفتنم را احساسم گفته بود که وقت تمام است حال نوبت رفتن است. ماندنم یک خواب بود خوابی قشنگ مثل رویاهای هر افسانه ای زیبا. از تو دریا دریا مهربانی دنیا دنیا سنگ صبور یادگاری ها داشتم. من برای تو هیچ بودم؟ از هیچ هم هیچ تر؟ یک عبور بی صدا؟ یک مترسک یا یک عروسک؟ پرتزلزل... پرادعا... تو خالی؟ اما تو برای من همه چیز بودی یک افق تا بی انتها یک نفس تا مرز ماندن... با تو من خود را یافتم با توعشق به زندگی را آموختم. من به تو مدیونم تا ابدیت گرچه بد بسیار کردم اما حلالم کن ای حلال ابدی... یادم نمی رود که مثل من بیگانه می شدی با دنیایت تا بفهمی زبانم را تا بدانی اشکهایم را با تو گریه بسیار کردم. از ته دل فریاد کردم با تواز دنیای بد گفتم از توافسانه ها در باد می گفتم از مترسک هایی که می آیند اما نمی مانند. از عروسک هایی که زیبایند اما نمی رقصند. و امروز که بیدارم تو را دیگر نیست اما گونه هایم خیس خیس است و در سینه دلی دارم که در آن برگ برگ یادگاری هایی که دمادم می طپد تا شک کنم خواب بودم. تو همیشه خوب بودی و همیشه خوب خواهی ماند و این منم که بدتر از بد چون سیاهی های یک شب می مانم. من تو را در یادمان خاطرم تا همیشه می پرستم... غصه ها یک سایه اند گرچه می آیند اما می روند اما در دلم تنهایی مانند یک سئوال تا ابد پرپر می زند... شاید خیالت گفته بود باز هم دیوانگی است اما نمی دانم ...! من با هر بدی با این همه دلتنگی التماسم از خدایم تا همیشه فقط لبخند توست فقط... لبخند... تو... + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 توسط معصومه |
" به همیشه سنگ صبورم" درک تنهایی و دلتنگی ام یک دنیا صبر می خواست و مهر و تو چه با سخاوت هر دو را با هم در برداشتی ای معنی سبز تمام کلام ناگفته ام تو را تا هنگامی که نفسی در کنج سینه باشد با همه ی وجودم و با دستان خالی ام به خاطر خواهم داشت آسمان هم مهربانی نگاهت را وام گرفته در ترنم باران و نم اشکت چه پاکی نهاده اما دیدگان این همیشه غصه دار باران چشمان تو را هرگز تاب ندارد پس با دستان مهربانت زدودن اشکها را برایم به ضیافت بیار تا بگویم با این لبهای ترک خورده از عطش عشق تو را تا آن هنگام که جانی در بدن باشد به خاطر خواهم داشت... + نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 توسط معصومه |
گناه من چه بود اما می نویسم...... و باز هم می نویسم........ نه برای تو ............... که تو شکستی برای دلم می نویسم دلی که میدانم شکست تا یاد بگیرد ........ همیشگی نیست کلبه ی احساسم بارانی است باران روزهایی که می پنداشتم تندیسی از آرزوهای بر بادرفته رامی پرستم باران شبهایی که تا سپیده دم سرود سپیده های سفید ورد چشمانم بود تا مبادا خوابم بگیرد باران شک و تردید به گذشته ای که قرارم بود تا فرسنگها آینده را برایم نقاشی کند باران تلنگر به صداقتی که لگدمال شد تا یادم بماند این روزها راست میگویند قلبها همه از سنگ است و باران اشک و ماتم در سوگ باورهایی که تکه تکه می شوند شرم آن دارم تا دوباره با دلم تنها شوم دل من خوب فهمید که دنیا تنها طلوعی بود تا دوباره غروب کند و غروب من باور شکسته ای است از صداقتی که ناباورانه به تاراج رفت آری.......... من از نامردمی ها گله دارم و از بغض هزاران خاطره که سوالم میکنند که آخر .......... چرا.........چرا ...... و باز هم چرا؟ سجده بر خاک ارادت بس نبود؟؟؟؟؟؟؟؟ من که حیران حریم حرمت مهر شما بودم چرا اینگونه بی تابم می کنید؟؟؟ دل من اگر شکست چشمانم اشکی نریخت اما وقتی تو برای دلم شکستی گریه ها کردم یادت باشد...... روزی ...روزگاری دل من سوالت خواهد کرد که گناهش چه بود؟ و کاش جواب تو آنروز سکوت نباشد در مقابل صداقتی که هزاران تکه شد + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 توسط معصومه |
"ماندنی ترین نفس " نمی خواستم در آشیان نوشتنم یاد تو را ضمیمه ی حکایت عزیزانی کنم که چشم دلهاشان را سرمه ی عشق می کشیدم اما فرسنگها با چشمانم فاصله دارند نمی خواستم ......... اما شاید حکمتی بود که با تلنگری از جانب دوست یادم بیفتد حتی از تو هم باید اینجا نوشت حتی اگر برایم ماندنی ترین نفس باشی کسی چه میداند شاید فردایی نباشد هیچگاه غریبه نبودی حتی روزهای دلواپسی همیشه تمثال عشق صبور و مهربان ماندنم را در دنیای خاکیان مدیون نفسهای تو خواهم بود چرا که دور دست پاکیها را به میهمانی لمس احساسم هدیه دادی عصای روزهای تلخ لبخند شبهای شور رازدار گنجینه های قلب همه و همه اش تو بودی هرگاه خواستم ستاره باشم سیاره ام تو بودی و هرگاه سیاره بودم حتی اگر ستاره ام نبودی فانوس دریای آسمان شدی تا راه خانه را یادم باشد میدانم که هیچگاه نخواهم توانست لیاقت بودنت را قدردان خدایم باشم اما دستهایت را به حرمت همه مهربانیهایت تا به ابد همیشه در باد بوسه خواهم زد + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 توسط معصومه |
پری رویان مهتابی شبی از پشت تنهایی مرا با خود سفر بردند به دشت های پراز شادی کنارجوی آبی و میان بوته ی گلها صدای چک چک باران و بوی خاک مرا مدهوش خود می کرد ... ولی یکباره دستی سرد به روی شانه ام بنشست نگاهم خیره ی او شد دلم لرزید تنم خشکید به یکباره جهان در پیش چشمانم سیاهی شد ... کنون من باز تنهایم من ار تنها نباشم با پریانم من ار تنها نباشم باز تنهایم من ار حتی میان جمع باشم باز تنهایم برو ای سرد مرا تنها گذارم برو بردار دست از شانه ی من برو تنها گذارم برو من عشقبازی را نمی فهمم نمی دانم ... برو من با پریها گر نباشم همیشه باز تنهایم . + نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 توسط معصومه |
"کلام سکوت" خواهی آمد آخر با صدایی پنهان و سکوتی بی تاب در میان رگ من جوش آورده غرور و میان من و تو واژه ای زل زده است ژاله ای مبهوت است و نیازی انگار می زند چنگ به من که حقیقت را کاش می توانست سرود کاش می شد که شکست واژه ی پنهان را صورت عشق چرا غمگین است؟ چه کسی می داند شاید امروزکه می آید باز تو گذاری ردی به بلندای دو دست که میان من و تو وامانده است و غروری که فراموش نمی کرد دلم اندرون غم تو جامانده است همه می دانندش عشق عریان شده است از دل پوسته ی رنج زمین و زمین ساکت و مدهوش تر از آب روان می سراید غم من و دو چشمم آخر می کند آتش غم را خاموش بی نیاز است دلم از دل واژه ی شبنم هایی که شکستند دو پلکم آسان بی نیاز است دلم از سکوتت انگار می چشد طعم کلامت را زود می زند سایه ی دریا را نقش و دل ابری آهی که هنوز از سر عشق تو سودا دارد. + نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 توسط معصومه |
به کجا می رسم آخر؟ به شب تشنه ی باران به بیابان پر از خار به سکوتی که در آن مرگ بخندد لحظه ی کوچه بهاران به هوایی که پر از گرد و غبار است به لب تشنه ی آبی که گل آلوده شد از غلظت انسان و در آن چهره ی من تیره و تار است به غروبی که غم انگیز تر از اشک بهار است به کجا می رسم آن لحظه که دل تنگ برای نفس مهر تو باشد به بهاری که خزان دیده نباشد به کجا می رسم آن دم که دمادم نفسم آه شود از غم افتادن یک برگ ته یک کوچه بن بست که در آن نیست کسی تا که دری بگشاید به زمانی که دگر آینه هم از دلم نیست و خدایا کمکم کن که بدانم به کجا می رسم آخر کمکم کن که به آنجا که سرودم نرسم لحظه ی آخر + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 توسط معصومه |
همراه... ...دلم می خواست عشقم را نمی کشتند. صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند. چنین از شاخسار هستی ام آسان نمی چیدند. گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند. به باد نامردادی ها نمی دادند. |