تبليغاتX
دوراهی جاده

دوراهی جاده

" دیروز و امروز "

دیروز پنجره ام رو به دنیا باز می شد
از امروز ناگزیر
پنجره فقط دیوار می بیند
که سایه ها در آن می میرند
و ماه
همیشه از نیم رخ شیشه ای دور
به خانه می نگرد
از این پنجره به بعد
من از دنیا می ترسم
تو می گویی تاریک می بینم
ولی جهان به روشنی حرف های ما نیست
نه که فکر کنی من دختر آسمانم
که از آن پنجره تا این
از معجزه ی سطری گذشته ام
نه که نه
من از روشنی روزها نمی گویم
از اینکه چیزی برای خنده ندارم
سر به سر حرف می زنم
همیشه که نباید چراغ چهار راه
پیش پایمان سبز شود
گاهی خوب است دیر به خانه برسیم
دیر از خانه دراییم
از این چراغ به بعد می بینی
کسی برای مردن به خیابان نمی آید
و انگار قرار این مدار بود
که زود به خانه برسیم
زود از خانه درآییم
و زندگی را به خانه ببریم
ولی تو همان منی
که هر روز برای مردن به خیابان می آیم
هر روز برای مردن به خانه می روم ؟
ولی من همان توام که ته سال
تنگ کوچکی از عید به خانه می بری
وقتی ماهی هست
کسی برای زندگی به خانه می آید
وقتی ماهی نیست
کسی برای مردن به خانه می آید!

....

...

..

.

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط رهگذر |


 " بمان "

گاهی خود را می بینم که بر ابرها گام بر می دارم ،زمین نرم و لطیف

 و من احساس گرمی می کنم، گاهی نیز خود را می بینم

 که تاریکی مرا به سوی خود می خواند،گرما تنم را نوازش می دهد

 آفتاب بر تنم می تابد

 اما همه اینها یکسان هستند و من بر خود می لرزم

 چگونه می توانم از گذشته بگویم

 چگونه می توانم بگویم چه ها دیده ام ، چه ها گفته ام

 چگونه می توانم بگویم چه کارها کرده ام

 تمام آن چیزهایی که نمی توانم به زبان بياورم مرا زنده نگاهداشته است 

 شتابی نیست ، بازگشت نیز آرامشم نمی دهد

  چگونه بگویم گاهی نمی توانم درک کنم

 گاهی اندوهگینم که چرا قطره ای اشک نمی ریزم

 گاهی اندوهبارم برای تمامی آن چیزهایی که دیگردر دستانم ندارم 

 گاهی خود را نمی توانم درک کنم

 و این زمزمه گاهی نگرانم می کند 

 گاهی که احساس می کنم در تاریکی گام بر می دارم

 ابرها را لمس می کنم و گیج می شوم

 و دستان کسی را احساس می کنم که سر انگشتانم را نوازش می کنند

 و صدایش که در گوشم طنین می افکند

 " تنهایم مگذار "

 صدایش بارها در گوشم تکرار می شود

 وهرآونگ آن چونان پتکی روحم را خرد می کند

 خود را قوی می نمایانم

 درمقابلش، خود را استوار نگاه میدارم

 زمزمه ای نیز نگرانم می کند

 صدایی در من نیز فریاد میزند

 بمان

...

...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط رهگذر |


"سکوت محض "

اندوهم اندک نیست!

لیک عادت کرده ام به هجوم آوار اندوه

بر ویرانه ی قلب سرد و تاریکم...

من در میهمانی ستاره های نقره ای،

به نگاهی بسنده می کنم

و نمی گذارم وسوسه ی لبخند ماه،

سکوت خود ساخته ام را متلاشی سازد...

من نهایت امیدم به بارش ناگهانی ابری تیره است

که قطره قطره اش خاطره ای مبهم را

به ذهن خسته ام روانه می سازد...

من از سرخی هر چه شقایق است می گریزم

و گوش به آواز دلنشین چکاوک نمی سپارم

و نمی گذارم دست های فریبکار آرامش،

شانه های بی پناهی ام را لمس کند...

تنها می خوانم ترانه ی بی کسی ام را

در سکوت محض غربت...

.

.

...

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 توسط رهگذر |


"  نخستین آرامش "

لبریز گشته ام از حس نایاب رهایی

و توان آن دارم بالا روم تا اوج،

تا بدانجا که نگاه هیچ ستاره ای بر سرم نباشد...

نگاه خیس از نیازم را از آبی ترین آسمانش نمی گیرم

مبادا که حضور طلاییش را گم کنم.

و اینبار می دانم که تنها نیستم

و می شنوم نوای بی مثالش را

در بی صداترین واژگان.

و برای نخستین بار،

دلم اندکی آرام می گیرد...

 ...

...

ولی دلم باز گرفته............

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط رهگذر |


" رگهای آبی خسته "

تمام تنم دو چشم قديمي است

كه مي خواهم

آرام و سرد

آسوده بخوابد

تمام تنم تيغه اي ست از يك چاقوي قديمي

كه مي خواهم

در غلاف

آسوده بماند

تمام فصول عمرم نسيمي قديمي است

كه مي خواهم

در يك كسوف رنج ديده

يخ زده بماند

تمام دشت تنم شقيقه اي ست سرخ

كه ضربه هاي پنهان رگهاي آبي كوچكش

آسوده ام نمي گذارد

تا آرام بخوابم 

تمام قلبم تكه خوني است

بسته شده در فراق

مي خواهم

آرام بميرم.                             

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط رهگذر |


و عبوري ، نزديك

         مقصدي بي پايان

             قاصدك خسته از اين راه دراز

گونه هايش همه خيس از غم هجران و فراق

                  به ته كوچه نگه دارد و در دل تپشي

كه به سرل منزل مقصود رسي يا نرسي ؟

                                            گامهايش ارام

دستي از جنس نوازش سر خاك

     و به سر فكر رسيدن

                          به هوسهاي محال

غزلي ميخواند ، به طريق رندان

   كه مرا رانده ز دشت

                   غم صد ساله هجران و ...

                                        گذشت.....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 توسط رهگذر |


" برای او که خوب می داند کیست... "

چشمانت نوید تولدی دیگر است
در این واهمه بی سرانجام زندگی ...

خوابم تكه تكه شده ... وقتي نيمه شبان تو با آن خنده هایت به سراغم می آیی
نميدانم چه برسر خوابم مي آيد . و البته در آن لحظات نمي خواهم كه بدانم
تنها احساس خيس و خنك ماه زده ي تو را میبینم و ديگر هيچ نمي فهمم جز خلوتي
يكدست ازخلسه ي خاموش و خنكاي خيالي به رنگ سبز .
باور كن اينچنين هر شب خواب را از من مي ربايي و مرا به ميهماني مهتاب
و محبوبه هاي شب مي بري ...
میدانی همیشه به اینجا که میرسم ، همه چیز ناگهان جاری می شود در روحم
و من می بارم. می بارم بدون آنکه از کسی بترسم ... که کنارم بنشینی، چشمان
ابریت را از من بدزدی و تند تند با دستهایت اشکهایم را پاک کنی و وادارم کنی
بغضم را فرو دهم و دیگر نگریم و من با بغض در گلو خاموش مانده ام ،
بگویم دلم برایت تنگ می شود همیشه و همیشه ...
و تو مهربانانه بگویی میدانم ، اما من که هستم ...
هستی اما ، با دوری ات چه کنم ؟!
پرستوها همگی کوچ کرده اند
و من نمیدانم چطوراین روزها وشبها را از دوری ات دوام آورم
.
.
.
از دورها صدای اذان می آید
از من تا سپيده دمان راه زيادي نيست
ستاره ها را بيتاب
با رویایت به نظاره نشسته ام
چونان كودكي تازه متولد شده
تا سحر اين خواب بر من حرامست....

وقتي از راه برسي
بودنت را زير نگاه احساسم لمس خواهم کرد
صدايت را چه آشنا میبینم و از ديدنت دلم شور و حال عجيبي پیدا میکند
وقتي که بيائي چشم و دلم را فرش راهت مي کنم
از زندان تن رها ميشوم و دل به غوغاي شکفتن تو مي سپارم
وقتي که بيائي باران نگاهم بر تو خواهد بارید و

نسیم صبحگاهی با ترنم آواز قدمهایت جفت میشود
و درخانه ام عطر وجودت می پیچد ، آنگاه چه حس گرمی خواهد بود
مرا از سرمای وجودم میرهاند و گرم میشوم
فقط وقتی از راه برسی برایت باران میشوم
همان بارانی که وقتی از آسمان میبارید
چشمان من نیز بی بهانه آغاز میکرد
بی واهمه از چشمانی که برمن می تابیدند و رد میشدند

من باران می شوم و تو زیباترین بهار من می شوی

تاهمیشه درانتظارت خواهم ماند...

دلم خیلی گرفته...

کاش بودی....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط رهگذر |


" برای... "

شب آنچنان آرام است و شهرچنان خاموش که گویی امشب ، آرام ترین شب جهان است .

دلم برای ماه تنگ شده است.

 اگر رویم را به سمت آسمان برگردانم ،

اگر ماه نیامده باشد یاستاره خاموش باشد

شایدگریه ام بگیرد ، یا شاید هم ...

اما مدت هاست پری کوچک غمگینی شده ام

که دست دلش را ساده در پس این خط خطی ها رو میکند مدام

 پری کوچک غمگینی که

شبانگاه

بغض های بی امانش را می بارد بی هیچ شانه ای

و سحرگاه

کابوس های شبانه اش را می پَرَد بی هیچ بوسه ای 

...

حالا دیگر مدت هاست

زخمه بر تار دلم میزند درد مدام

حالا دیگر مدت هاست... 

...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط رهگذر |


"  من ... ! "

هرگز نخواستم کوزه گری باشم

  که در مشرقان  

 آب از رهگذران دریغ می داشت

  بر خاکش می ریخت 

  و از آن کوزه ای می پرداخت

  پر از زیبایی و توازن   

 اما تهی از آب ! 

  مرا شکسته سفالی خوشتر

  که اگر چه کمیش آب باشد و

 هرچند به کوزه ایش نخرند

  اما چون عطش تشنه ای فرو نشاند

  مرا کفایت است…

...

...

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388 توسط رهگذر |


 " ندانستم... "

چه دانستم این سودا مرا زین سان کند مجنون                                                                       

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

 چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام در اندازد میان قلزم پرخون

 زند موجی برآن کشتی که تخته تخته بشکافد

 که هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب و دریا را

چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون

 چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا

 چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون

 چه دانم های بسیار لیکن من نمی دانم

  که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

...

...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط رهگذر |


 " بازهم تنهایی "

هیچ کس در بی ستاره ترین شب تاریخ به شب نشینی چشمان بهت زده ام نیامد!

امان از این همه بی کس شدن...

...

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 توسط رهگذر |


" شگفتا "

 وقتی که بودم نمی دیدی ! وقتی می خواندم نمی شنیدی !!!

وقتی دیدی که نبودم ... ! وقتی شنیدی که نخواندم !!!

چه غم انگیز است

 وقتی که چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد

 تشنه ی آتش باشی  نه آب !!!

 چشمه که خشکید ، 

چشمه از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت...

در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ، و آتش کویر را تافت ...

 تو تشنه ی آب گردی و نه آتش !!!

و بعد  : عمری گداختن ازغم نبودن کسی که تا بود ، از غم نبودن تو می گداخت !!!

...

...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 توسط رهگذر |


" الهی... "

الهی! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر

الهی! چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است 

و چگونه سخن گویم كه خرد مدهوش و بیهوش است 

الهی! ما همه بیچاره ایم و تنها تو چاره ای

و ما همه هیچ كاره ایم و تنها تو کاره ای

الهی! چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم

الهی!  وای من اگر دستم نگیری و رهایی ام ندهی 

الهی! خودت آگاهی كه دریای دلم را جزر و مدّ است

« یا باسط» بسطم ده و «یا قابض» قبضم كن.

الهی! ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است

و رهزنهای بسیار در كمین و بار گران بر دوش.

«یا هادی، اهدنا الصراط المستقیم...»

الهی! از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام

از انس و جان شرمنده ام، حتی از روی شیطان شرمنده ام

كه همه در كار خود استوارند و این سست عهد ناپایدار

...

...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 توسط رهگذر |


" دلتنگی ... "

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی دلش برای من می سوخت

و مهربانی را نثار من می کرد....

دلم برای کسی تنگ است که تا شمالی ترین شمال با من رفت..

و در جنوب ترین جنوب با من بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی......

دگر کافی است.....

...

...

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 توسط رهگذر |


" دل ساده ی ... "

می گویند از صبح بنویس از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است. همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم. بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است... قیمت وفا شاید گران تراز آن بود که کسی از عهده اش بر آید... سقف اعتماد تعمیری ست مدام چکه می کند آغوش ترانه ها همچنان که باید پر باشد خالی ست! نمی توانم باور کنم نه رفتن را و نه ماندن را... مهم نیست همه چیزها را می پذیرم .به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد وآتش را می سوزاند . این دل دیوانه همیشه یک پادشاه  مغرور حقیقی داشته است .اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید واعتراضی نیست... خلاصه غم سنگینی ست اگر سرنخواستن دلی دعوا باشد . اما همیشه حق با برنده ها نیست... می شود درعین بازنده بودن سر بلند بود و اورا از کوچه پس کوچه های دنیا... حقیقت را گفتن سخت ست بی علاج دانستنش آدم را کم کم می کشد گریه شبانه می آورد اما... سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوها ی بر باد رفته ام، آبرومندانه باشد...گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس مثل اورست اما او نمی شنود و نمی داند که ماه خوشبختی همه بی ستاره هاست. یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته من است :خدایا... مگراین دل ساده چه کرد؟!

...

"رهگذر...بدان که آن سوی ناکامی ها خدایی هست که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست..."

 ...

...

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 توسط رهگذر |


"سکوت"

در دلم به اندازه تمام کلماتی که حرف زده ام سکوت دارم...
گاهی چه زیبا و آرام بخش است این سکوت
و گاهی چنان احساس خفقان می کنم که می خواهم با تمام وجودم از ته دل فقط فریاد بکشم
لبهایم با کلمات غریبه شده اند...
کلمات برای ساختن یک جمله کنار هم جا نمی گیرند...
من همچنان در سکون و سکوت هستم...
ولی...
همانند پری که باد آن را به این سو و آن سو می برد در خلا سرگردانم
بی هیچ اراده ای...
نه نیازی هست...
نه شوری هست...
نه امیدی...
که بخواهم به آینده بنگرم!
روزمرگی ها تمام زندگی را فراگرفته است
رقابت خورشید و ماه برای نمایان شدن روز به روز سخت تر می شود.
و هدف در این رقابت جای خود را گم کرده است
پس ناگزیرم که این سکون و سکوت را حفظ کنم...

...

... 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 توسط رهگذر |


" ...بازهم تنهایی"

دست هایم خالیست

و درونم سرشار

پرم از آرزوهای پوشالی

و دلم خوش است به خواب شیرین شب بو

و رهایی گیسوان بید در دستان وحشی باد

و چه زیباست

پشت پا زدن به آنهایی که تو را رنجاندند

و چه خوب است

گاه گاهی دروغ بگویی به دلت

و نگذاری که بداند

بی نهایت تنهاست

...

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 توسط رهگذر |


" لحظه های دلتنگی "

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...

...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 توسط رهگذر |


" خلوت تنهایی "

چشمانم را به آسمان مي دوزم…

سو سوي ستارگان را در عمق چشمانم احساس مي كنم…

 بازي مهتاب در كاسه ي  آب را نگاه مي كنم…

چشمانم را مي بندم…

صورتم را لا به لاي دستانم پنهان مي كنم…

اعماق وجودم آتش مي گيرد …

نفسم ياراي بالا آمدن را ندارد…

 سرماي اشك به داد گونه هاي پژمرده ام مي رسد…

 آه مي كشم…

باز هم آتش به جان خسته ام شعله مي كشد…

اشك هايم مي ريزد، قطره قطره و بي صدا...

مثل تمام لحظه هايي كه شكستن ثانيه ها را نظاره گر بوده ام ...

مثل تمام لحظه هايي كه چشم دوخته ام و بي هدف منتظر نشسته ام...

 مثل تمام وسعت قلبي كه بي هيچ چشم داشتي بخشيده ام...

مثل تمام غروري كه صادقانه شكسته ام…

مثل لحظه هاي سبزي كه سر بر سجاده تنهايي ام ساييده ام و به خالق تنهايم پناه برده ام...                

پرودگارم…

 باز هم مرا پناه بده به گوشه ي خلوتي كه با تو برگزيده ام…

...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 توسط رهگذر |


کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مداد بود...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 توسط رهگذر |


چه زود فراموش شدم

انگار که سالهاست مرده ام...

الهی!

تنها سکوت درد مرا درک میکند......

...

دلم خیلی گرفته.....

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 توسط رهگذر


" تکرار تنهایی "

وقتی به انتهای بودنمان فکر می کنم به جایی نمی رسم

چه کلافه کننده است بی نهایت

نمی دانم که بی نهایت وجودمان چیست؟

این شعرها و نوشته های تکراری روزی به انتها می رسند

جایی که تمام نهایت ها بی نهایت شده اند

خاطره ها را یاری می کنم که تکرار نشوند

تکراری تلخ است غم ها را شمردن  و  مهربانی ها را از کل کم کردن

نمی دانم این ها را  که می نویسم دلم کجاست؟!

گاهی حوصله ای نمی ماند که احساس نمایان شود

و همه ی اینها را این تکرارهای  روزمره می گیرد

چقدر خودخواهند همه...!

من خسته ام از این همه تکرار  نمی خواهم تکرار شوم

این چه رسمیست که انسانها یکدیگر را تکرار می کنند و می روند؟؟!

می خواهم آه  بکشم به وسعت تنهایی های تکراری ام

در تنهایی من  تنهاترین ها جای دارند

شمع، تاریکی ، شعرهای کهنه بر روی ورق های سوخته

تو هم بیا تا همه چیز تکمیل شود

برای رهایی از این روزمرگی ها ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 توسط رهگذر |


" گمشده "

ای دریغ بعد از آن دیوانگی ها
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟
لیک در آینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم و نیستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم ... اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست ؟
 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 توسط رهگذر |


" ورق خورده "

آیا می دانی زمانه به چه مانند می کند؟

آیا می دانی زمین به کدامین ناآبادی کوچ می کند؟

آیا می دانی ستاره ها درآسمان شب به چه معنا اند؟

آیا می دانی آفرینش چرا تو را به رخم می کشد؟

آیا می دانی در قلبم چه می گذرد؟

آیا می دانی........؟

نه، تو هیچ نمی دانی

 تو ورق خورده ی دفتر زندگی منی!

تو تمام احساس مرا به سخره گرفته ای!

و به آیینه دروغ گفتی

تو مثل چشمانت که اینگونه مرا وارد حجم متخلخل خیال واهی تو کرد

فقط به پشت دیوارمی اندیشی

تو مثل چشمانت هیچگاه مرا ندیدی.......

آری ورق خوردی

برگی ازدفترزندگانیم

دفتری که هیچگاه مرورش نمی کنم

و برگهای تا خورده اش با غبار آشنا اند.

آری تو از آیینه هم هیچ ندانستی !

تو ندانستی ستاره ها چه معنا می دهند!

ندانستی ستاره ها اشکهای خورشیدند

که هرروز به خاطر بن بست دل من می گریند

و شب آن را در آسمان رها می کنند

تا به من بگویند

این گریه ها برای توست!

حتی باد هم این روزها زوزه ی غم می کشد.

تو ورق خوردی و برای همیشه از خاطره ی یک رویا بیرون رفتی.

تو خود ورق زدی صفحه ی مشترک بین من و تورا!

آیا دانستی سر فصل عشق تورا با نام یزدان آغازکردم؟

و با قلم سرخ خون نوشتم دوستت می دارم...

اما! تو با جوهر کینه نوشتی.......... برو!

آری تو به ذره ی نیستی ذهنم پریدی

این بار تو برو...

بدان در آخر فصل عشقت با تمام مهربانی می نویسم

ای آفرینش...!

نقشی که هر روزدر مقابل دیدگانم می آراستی

هیچ نبود، چون دل نداشت

دل نداشت

دل نداشت

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 توسط رهگذر |


غم تنهایی "

منتظری چه اتفاقی بیفتد؟

اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟

اینکه دیگر دراتاقم

پشت دریچه ی تنهایی ام

زیر بالش های خیس از گریه ام

هوای تازه ندارم کافی نیست؟

منتظری چه اتفاقی بیفتد؟

اینکه ازچشم های شب زده ام به جای باران برف ببارد؟

اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم راه باز کنند؟

اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان بعد دعاهایم آمین بگویند؟

نه عزیزدلم !

هیچ اتفاق مهمی نمی افتد!

جز پژمردن چشم های سرخ و سیاه من

جز به خاک افتادن ساقه های احساسم

جز ترک خوردن شیشه ی اعتماد عجیبم

جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن زیر آفتاب داغ بعدازظهر

پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان...

منتظری بمیرم تا برگردی؟

اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست !؟

 

 

بر دلم بغض سنگینی حاکم است. بغضی که خیال باریدن دارد. باریدن بر تمام دلم تا پاک سازد این غبار سیاهی را و مرا رها سازد از چنگال این مرداب. ابرهای دلتنگی دلم محتاج باریدن است... این روزها دلم به دنبال کویری می گردد برای فریاد دل خسته ام ... به خدا خسته ام از بس به دل نالیدم و به چشمانم التماس کردم که نبارند ، اما اینک گویی کویری وجودم را فرا گرفته ، کویری پرازآرزوهای سراب

 

 

دوباره یادت را دیدم...

             بوسیدمش و در کنار آیینه ی دلم نهادم...

                             شاید دوری من...

                                                شاید مردن من...

                                                             همه کار تو بود...

                                                                          شاید...........

 

 

 

برای ماندنش به خدا التماس کردم که من بی او هیچم. نیمه شب ها برایش دعا کردم ، آه کشیدم ، ولی او رفت. و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعاهایم را مورد اجابت قرار نداد. و او را برد و آن زمان بود که از همه وهرآنچه داشتم بریدم وهای های گریستم واورفت و من فقط ناظر رفتن او بودم ، رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت آن ندارم و نخواهم داشت .... و امروز من او را برای همیشه از دست داده ام. نمی توانم او را حس کنم.

او رفت گرچه برایم همیشه ماندگار است..

 

 

 

قاصدک غم دارم...

           غم آوارگی و دربه دری

                         قاصدک وای به من!

                                   همه از خویش مرا می رانند !

                                            همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند !

                         قاصدک دریابم !

                                             آسمان نگهم بارانی ست

قاصدک غم دارم !

           غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم

                          قاصدک دیگرازاین پس منم و تنهایی

                                        می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست... !! 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 توسط رهگذر |


  " سکوت کوچه "

در چشمانم تنهایی ام را پنهان می کنم

                        در دلم دلتنگی ام را

                                       در سکوتم حرف های نگفته ام را

                                                  در لبخندم غصه هایم را!

و حال که این زمان است

                            طپش های قلبم حتی نای رقابت با ثانیه ها را ندارد

می روم ...

                  می روم و زیر لب بر سکوت کوچه ناسزا می گویم............

خدا را می خوانم

      خدایا...

سرای محبت کجاست...؟

                     ولی باز جز سکوت کوچه جوابی نمی شنوم............

 

 دلم گرفته ......

و باز هم انتظار...........

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 توسط رهگذر |


"...  آشناترین غریبه "

وقتی روز پرغوغا به پایان می رسد و شب خاموش دامن شهر را به زیر سایه ی نیمه روشن خود می گیرد.

 وقتی که همه سر بر بالین آرامش می نهند و در خواب گران می روند

تازه دوران اضطراب و رنج جانکاه من آغاز می شود.

در دلم نیش افعی غم را جانگدازتر از همیشه احساس می کنم.

در سر تب آلوده ام رویاهای آشفته را یکایک در کنارهم می بینم ناله سر می دهم و اشک تلخ از دیده فرو می ریزم.

افسوس که هیچ چیز نمی تواند گذشته را محو کند. افسوس...

امشب که دوباره تو نیستی من با یادت غرق در دلتنگی در کنج تاریک اتاقم نشسته ام .

امشب دلتنگی بیشترازهرزمانی میهمان دلم شده و بی تابانه در آرزوی دیدارت لحظه ها را نظاره می کنم.

کاش دستان گرمت آرامش را به من هدیه می داد و آغوش پر مهرت بهانه های دلم را محو و چشمان جستجوگرم در نگاه دریایی ات تمام زندگی را می دید...

در این زمان از شب که درد تنهایی را هیچ درمانی نیست و غم دوری از تو وجودم را تسخیر کرده من می نویسم و با تو حرف می زنم تا بلکه مرحمی باشد بر این دوری.

دلم را به دست تو سپردم تا به بازی سرنوشت نبازم دل بی ارزشم را به تو سپردم تا با داشتن مهر بهترینی چون تو گوهری شود با ارزش که هر جا که باشی باشد.

هر لحظه هر جا تو را در بندبند وجودم حس می کنم لحظه ای بی یاد تو بودن نیست هر چه هست عشق است و بی قراری و انتظار

 انتظاری سخت برای باتو بودن برای با توماندن...

... اما شب را دوست دارم چون دیگررهگذری از کوچه پس کوچه های شهرم نمی گذرد تا سرگردانی مرا ببیند.

شب را دوست دارم چون دیگرهیچ عابری از دوراشکهای یخ زده ام را گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بیند.

شب را دوست دارم چرا که اولین بارتو را در شب دیدم.

ولی از شب می ترسم چون تو را در شب از دست دادم.

دوباره شب ...

دوباره تنهایی ...

دوباره سکوت ...

دوباره من و یک دنیا دلتنگی برای تو و انتظاری سخت ...

...

...

...

دلم برای تو تنگ شده!

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط رهگذر |


" بودن "

... بودن هایی که همه روزی نابود شدند

                     بوسه هایی که همه پوسیدند

                        روزهایی که همه چون شبهای تار سیاه بودند

                             و اشکهایی که بر گونه هایم همیشه سرسره بازی کرده اند.

همیشه همیشه همیشه

 بهانه ای است برای انتظار سرد روز پژمردن اقاقی های باغچه ی دور

انتظار مرگباری که می داند

                                 روزی

                                      وداع تو در فصل بهار آرزوهایت

                                               کلبه ی خاطره های زمستانی من خواهد شد.

کاش ندیدنت هیچ گاه بهانه ی نبودنت نباشد

                                     وبودنت آغازی بر دفتر نبودنم....

آه...

     ندیدنت!

             نبودنت!

                      نبودنم!

این همه قافیه های تکراری بودن ها و نبودن ها

                                             بدجوری آزارم می دهند.

                                                                    اما چاره ای نیست.

نمی خواهم هیچ روزی

                         رویای همیشه بودنت قافیه ای برای دل شکستگی هایت باشد.

پس

     خدایا ...

              تابوت غریبگیهایم را تا به ابد بر دوش خواهم داشت.

      اما

            عزیزم را به تو می سپارم

                                    که یگانه میعاد اعتماد سرنوشتی...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 توسط رهگذر |


"  فقط لبخند تو... "

نمی دانم چه روزی آمدم

           ولی می دانم چه  روزی رفتم

                         آخر یک روز پر هراس

آمدنم را کسی فرمان نداده بود

            تقدیر یک سفر بود تا مهربانی

                          یک غرور تا همزبانی

اما رفتنم را احساسم گفته بود

                     که وقت تمام است

                             حال نوبت رفتن است.

ماندنم یک خواب بود

               خوابی قشنگ

                      مثل رویاهای هر افسانه ای زیبا.

از تو دریا دریا مهربانی

               دنیا دنیا سنگ صبور یادگاری ها داشتم.

من برای تو هیچ بودم؟

             از هیچ هم هیچ تر؟

                    یک عبور بی صدا؟

                          یک مترسک یا یک عروسک؟

                                  پرتزلزل... پرادعا... تو خالی؟

اما تو برای من همه چیز بودی

                    یک افق تا بی انتها

                             یک نفس تا مرز ماندن...

با تو من خود را یافتم

             با توعشق به زندگی را آموختم.

من به تو مدیونم تا ابدیت

              گرچه بد بسیار کردم

                       اما حلالم کن ای حلال ابدی...

یادم نمی رود

     که مثل من بیگانه می شدی با دنیایت

                 تا بفهمی زبانم را

                           تا بدانی اشکهایم را

با تو گریه بسیار کردم.

                      از ته دل فریاد کردم

                                   با تواز دنیای بد گفتم

از توافسانه ها در باد می گفتم

                     از مترسک هایی که می آیند

                              اما نمی مانند.

                    از عروسک هایی که زیبایند

                             اما نمی رقصند.

و امروز که بیدارم

                      تو را دیگر نیست

 اما گونه هایم خیس خیس است

                      و در سینه دلی دارم

که در آن برگ برگ یادگاری هایی که دمادم می طپد

                      تا شک کنم خواب بودم.

تو همیشه خوب بودی

                         و همیشه خوب خواهی ماند

و این منم که بدتر از بد

                         چون سیاهی های یک شب می مانم.

من تو را در یادمان خاطرم

                         تا همیشه می پرستم...

غصه ها یک سایه اند

                گرچه می آیند اما می روند

                           اما در دلم تنهایی مانند یک سئوال

                                                    تا ابد پرپر می زند...

شاید خیالت گفته بود باز هم دیوانگی است

                  اما نمی دانم ...!

من با هر بدی

با این همه دلتنگی

التماسم از خدایم تا همیشه

فقط لبخند توست

       فقط...

              لبخند...

                        تو...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 توسط رهگذر |


 " به همیشه سنگ صبورم"

درک تنهایی و دلتنگی ام

یک دنیا صبر می خواست و مهر

و تو چه با سخاوت هر دو را با هم در برداشتی

ای معنی سبز تمام کلام ناگفته ام

تو را تا هنگامی که نفسی در کنج سینه باشد

با همه ی وجودم و با دستان خالی ام به خاطر خواهم داشت

آسمان هم مهربانی نگاهت را وام گرفته

در ترنم باران و نم اشکت چه پاکی نهاده

اما دیدگان این همیشه غصه دار

باران چشمان تو را هرگز تاب ندارد

پس با دستان مهربانت زدودن اشکها را برایم به ضیافت بیار

تا بگویم با این لبهای ترک خورده از عطش عشق

تو را تا آن هنگام که جانی در بدن باشد

به خاطر خواهم داشت...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 توسط رهگذر |


DESIGN BY :MINOS X

با شاخه های سست خیالم

چه می کنی؟

با روزگار رو به زوالم

چه می کنی؟

چون مرغ پر شکسته ی

بی آشیان شدم

اینجا میان قال ومقالم

چه می کنی؟

گیرم که باورم شود تو را

خواب دیده ام

با انتظار این همه سالم

چه می کنی؟

دوری زمنٍ ، دوباره از این

دورتر مشو

با آرزوی عشق محالم

چه می کنی؟

گویند اگر زمانه نسازد

تو با زمانه ساز

گر من ز سست عهدی زمانه

بنالم

چه می کنی؟

گیرم که ای زمانه تو هم ساختی

ولی

با سرنوشت حک شده بر فالم

چه می کنی؟؟؟





ومن بازیچه ی تردیدها و تقدیرها شدم


صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

آبان 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386



پيوندها

شهید...
بوسه باد
رویای پاک
عمرمن وقت لحظه هات
گلپونه های وحشی
دلتنگیها
دل دیوونه
شعرهایی تنهایی
طوفان
حریم عشق
غریبه
عاشقانه های بهار
عاشقم من
قطارعشق
کلبه ی دلتنگی های من
دوست دارم رویای من
پیرمرد تنها
دریا دل تنها
دل شکسته عشق
دوری از عشق
تورا من چشم در راهم
یک روزدرتمام دنیاکافی است
تنها
اسیرسرنوشت فخرالدینا
جوک و اس ام اس
دخترستاره ها
ستاره خاموش
کلبه ما
ققنوس بارانی
به نام دلخواسته من
درسایه انتظار
پله پله با هم تاعشق
نی نی
سپیدار سبز
دنیای موبایل+اینترنت رایگان
درد و دل
تردید خاکستری
تناقض معتبر
ناگفته های خلوت
قول می دهم آسمان شوم
سهراب سپهری
به نام آنکه عشق را آفرید
قلب مهربون
خلوت دل من
مبدا
عشق های بی فرجام
رویای پنهان
عشق آسمانی
باتوباشم ترسی از مردن ندارم
رمل تشنگی من
عاشقانه دوستت دارمM.N
درکوی عشق شوکت شاهی نمی خرند
سایه های شب
سراب عشق
ازمن نپرس خونت کجاست
عشق
رویای بارونی
عکسباران
خلوت دل
دلم گرفت
یه روزی یه جایی یه کسی
اسیر
عشق روی پیاده رو
یادداشت های یک کولی
دختر اردیبهشت
جایی برای باهم بودن
نوشته های دخترتنها


    تعداد بازديدها:

دانلودستان مينوس:طراح قالب
بزرگترين دانلودستان ايروني
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS



قالب و كدهاي جاوا